ایلیا ایلیا ، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره

ايليای من

ایلیا...

1393/7/3 13:31
نویسنده : نسیم
321 بازدید
اشتراک گذاری

ایلیا ساعت هشت و ده دقیقه صبح روز شنبه سی ویکم خرداد ماه سال هزارو سیصدونودوسه هجری شمسی

بیست وسوم شعبان هزاروچهارصدوسی وپنج هجری قمری و

بیست ویک جوئن دوهزاروچهارده میلادی 

در بیمارستان نور نجات تبریز به دنیا آمد

  موقع تولد وزنش سه کیلو و دویست گرم و قدش پنجاه سانتیمتر بود

سه روزه بود که برای آزمایش تیروئید از پاشنه پای کوچولوش خون گرفتن

اون روز وزنش سه کیلووصدوشصت گرم و قدش پنجاه ویک سانتیمتر بود 

همهی آزمایش هاش بدون مشکل بودن و درصد زردیش هم کم بود که با دارو حل شد

در نه روزگی برای اولین بار ناخن هاشو کوتاه کردیم آخه از بدو تولدش خیلی بلند بودن 

 

ایلیا در ده روزگی سه کیلو و هشتصد گرم بود 

قدش هم پنجاه و سه سانتیمتر(ماشالله پسرم)

دقیقآ صبح روز یازدهم بند نافش افتاد

پانزده روزه که بود وزنش چهار کیلو و قدش پنجاه و پنج سانتیمتر بود

در هفده روزگی ختنه شد ؛گل پسرم اصلا گریه نکرد ،شبش هم خیلی خوب خوابید

آخه پسرم مرده

در پایان یک ماهگی وزنش چهار کیلو و نهصد گرم و قدش پنجاه و هشت سانتیمتر

در پایان دو ماهگی وزنش پنج کیلو و نهصد گرم و قدش شصت سانتیمتر

در سه ماهگی وزنش شش کیلو و ششصد گرم و قدش شصت و دو سانتیمتر و 

در پایان چهار ماهگی وزنش هفت کیلو و دویست گرم و قدش شصت وچهار سانتیمتر شد

پسرکم ده روز اول زنگیت تقریبا همشو خواب بودی

 

 

از دوازده روزگی وقتی کسی باهات حرف میزد ،قشنگ بهش زل میزدی 

آتا و بابا مهدی هر روز عصر کلی باهات گپ میزدن

آتا برات شعر هم میخوند وتو خیلی آروم و بادقت گوش میدادی

 

 

یک ماهه که شدی ساعت های بیداریت بیشتر شد و دیگه توجه  بیشتری میخواستی،دوست داشتی من و بابا فقط با تو بازی کنیم و تو با واکنش های کودکانت دلبری کنی

 

 

تا چهل روزگیت همه ی وقتهای بیداریت رو فقط شیر میخوردی 

 نمیدونم چرا همش گشنه بودی مامانی

فقط شب اول تو بیمارستان گریه کردی وبعد از اون تا امروز همه شبها رو تا صبح مثل فرشته ها می خوابی ؛ممنون پسرم

(مجبورم خودم ساعت کوک کنم و بهت شیر بدم)

هر بار که تو شیر میخوری من دوباره عاشقت میشم بیشتر و بیشتر

از پنجاه روزگی هر روز صبح با خنده زیبای تو بیدار میشم و هر روز قشنگ ترین  لبخند زندگیمو تجربه میکنم

 

 

وقتی باهات حرف میزنیم بهمون جواب میدی 

از خودت صدا در میاری و میخندی

در هر شرایطی خوش اخلاقی

 

 

 

از ویتامین هات زیاد خوشت نمیاد 

برات موزیک میذارم و شکلک در میارم تا بخوریشون

حتی آب هم نمی خوری فقط شیر مامان!

عاشق بغلی 

وقتی بغلت میکنیم همه ی توجهت به اطرافه 

دیگه ما رو نمی بینی

عروسک های آویز تختتو خیلی دوست داری 

براشون جیغ میزنی و دست و پا توتکون می دی

 

 

دو ونیم ماهه بودی که خودت برای اولین بار غلت زدی و به شکم خوابیدی 

 

و من

 

تمام خوبی ها را برایت آرزو میکنم ؛نه خوشی ها را

زیرا خوشی آن است که تو می خواهی و خوبی آن است که خدا برای تو می خواهد

پسندها (3)

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ايليای من می باشد