ایلیا...
ایلیا ساعت هشت و ده دقیقه صبح روز شنبه سی ویکم خرداد ماه سال هزارو سیصدونودوسه هجری شمسی
بیست وسوم شعبان هزاروچهارصدوسی وپنج هجری قمری و
بیست ویک جوئن دوهزاروچهارده میلادی
در بیمارستان نور نجات تبریز به دنیا آمد
موقع تولد وزنش سه کیلو و دویست گرم و قدش پنجاه سانتیمتر بود
سه روزه بود که برای آزمایش تیروئید از پاشنه پای کوچولوش خون گرفتن
اون روز وزنش سه کیلووصدوشصت گرم و قدش پنجاه ویک سانتیمتر بود ![]()
همهی آزمایش هاش بدون مشکل بودن و درصد زردیش هم کم بود که با دارو حل شد![]()
در نه روزگی برای اولین بار ناخن هاشو کوتاه کردیم آخه از بدو تولدش خیلی بلند بودن

ایلیا در ده روزگی سه کیلو و هشتصد گرم بود
قدش هم پنجاه و سه سانتیمتر(ماشالله پسرم)
دقیقآ صبح روز یازدهم بند نافش افتاد![]()
پانزده روزه که بود وزنش چهار کیلو و قدش پنجاه و پنج سانتیمتر بود
در هفده روزگی ختنه شد ؛گل پسرم اصلا گریه نکرد ،شبش هم خیلی خوب خوابید
آخه پسرم مرده![]()
در پایان یک ماهگی وزنش چهار کیلو و نهصد گرم و قدش پنجاه و هشت سانتیمتر
در پایان دو ماهگی وزنش پنج کیلو و نهصد گرم و قدش شصت سانتیمتر
در سه ماهگی وزنش شش کیلو و ششصد گرم و قدش شصت و دو سانتیمتر و
در پایان چهار ماهگی وزنش هفت کیلو و دویست گرم و قدش شصت وچهار سانتیمتر شد![]()
پسرکم ده روز اول زنگیت تقریبا همشو خواب بودی


از دوازده روزگی وقتی کسی باهات حرف میزد ،قشنگ بهش زل میزدی
آتا و بابا مهدی هر روز عصر کلی باهات گپ میزدن
آتا برات شعر هم میخوند وتو خیلی آروم و بادقت گوش میدادی

یک ماهه که شدی ساعت های بیداریت بیشتر شد و دیگه توجه بیشتری میخواستی،دوست داشتی من و بابا فقط با تو بازی کنیم و تو با واکنش های کودکانت دلبری کنی

تا چهل روزگیت همه ی وقتهای بیداریت رو فقط شیر میخوردی
نمیدونم چرا همش گشنه بودی مامانی![]()
فقط شب اول تو بیمارستان گریه کردی وبعد از اون تا امروز همه شبها رو تا صبح مثل فرشته ها می خوابی ؛ممنون پسرم
(مجبورم خودم ساعت کوک کنم و بهت شیر بدم)
هر بار که تو شیر میخوری من دوباره عاشقت میشم بیشتر و بیشتر
از پنجاه روزگی هر روز صبح با خنده زیبای تو بیدار میشم و هر روز قشنگ ترین لبخند زندگیمو تجربه میکنم


وقتی باهات حرف میزنیم بهمون جواب میدی
از خودت صدا در میاری و میخندی
در هر شرایطی خوش اخلاقی


از ویتامین هات زیاد خوشت نمیاد
برات موزیک میذارم و شکلک در میارم تا بخوریشون
حتی آب هم نمی خوری فقط شیر مامان!
عاشق بغلی
وقتی بغلت میکنیم همه ی توجهت به اطرافه
دیگه ما رو نمی بینی![]()
عروسک های آویز تختتو خیلی دوست داری
براشون جیغ میزنی و دست و پا توتکون می دی



دو ونیم ماهه بودی که خودت برای اولین بار غلت زدی و به شکم خوابیدی


و من
تمام خوبی ها را برایت آرزو میکنم ؛نه خوشی ها را
زیرا خوشی آن است که تو می خواهی و خوبی آن است که خدا برای تو می خواهد


ایلیا... 


