ایلیا،شش ماهگی،واکسن و شب یلدا
ایلیای من
شش ماه گذشت
از اون روز زیبا و بی نظیر
از قشنگ ترین اتفاق زندگی من و بابا
از روزی که فرشته ی کوچک ما زمینی شد
و تو شدی معنای زندگی ما

شش ماه گذشت

قشنگ ترین نیم سال عمرم،زیباترین و بهترین روزهای زندگیمون
خوشگل مامان تو شش ماهگیت کلی عوض شدی
رفتارت،حرکاتت،عادت هات ،حتی نگاهت...

خیلی شیطون شدی ،همش دوست داری خودت حرکت کنی و بری سمت اشیا مختلفی که توجهتو جلب میکنن و چون نمیتونی بیقراری میکنی



حواست به همه چیز هست
توجهت به اطراف بیشتر شده


وقتی جایی میریم کاملا متوجه میشی که محیط عوض شده
مثلا خونه عمه مریم

خیلی دوست داری بغلت کنیم تا تو راحت همه جا رو تماشا کنی

چقدر برای شلوغی عجله داری مامانی
از یک طرف هم دندون ها اذیتت میکنن
آخه کم کم میخوان بهمون سلام کنن
آخرین روز شش ماهگی سی ام آذر بود
روز واکسن شش ماهگی
(این بار واکسن اذیتت کرد مامانی ، اون روز تا عصر گریه کردی بعدش آتا اومد و ما رو برد خونشون ولی انگار مهمون که رفتی بهتر شدی)
و
شب یلدا
آتا و مامان سرور از سال قبل گفته بودن که جشن اولین یلدای فسقل خان رو ما میگیریم
البته شما اون شب شش ماهه شدی
یعنی نیم سال
به خاطر روز آخر ماه صفر و وفات پیغمبر جشن ما چند روز دیرتر برگزار شد یعنی چهارم دی
کلی هم خوش گذشت
این از عکسای جشن









این هم کادوهات

مبارکت باشه عزیز دلم


ایلیا،شش ماهگی،واکسن و شب یلدا 

