شکر که هستی...
یک سال قبل چنین روزی من و بابامهدی عشق ابدی من مژده ی اومدنت رو جشن گرفتیم

اون روز حتی نمیدونستیم قراره جورابت آبی باشه یا صورتی

نمیدونستیم باید برات ماشین و آدم آهنی بخریم یا عروسک و گل سر

آن روز سرمست از داشتنت بودیم
وامروز سرخوش از بودنت
مبهوت هم نفسیت...

امروز یک سال از اون روز گذشته و تو زیبای دوست داشتنی من
من و تو .....تو ومن

این روزها من فقط مادرم ؛سعی میکنم نقشم را خوب ایفا کنم
تو هنر مندی هستی که کارهات نقص نداره؛به هنرهات صدا در آوردن و غلت زدن هم اضافه شده
چقدر زیبا از خواب بیدار میشی وبه روم لبخند میزنی و اصرار به بلند شدن من داری
من که از جام بلند میشم شروع میکنی به بازی و شیطنت!!!
ساعتی بعد تو دوباره میخوابی ومن شروع میکنم به انجام کارها
از نقش مادر بیرون میآم و میشم همسر
گاهی دلم برای زن بودن تنگ میشه ،نقشی که خیلی دوست دارم

شب که بابا میآد در حالی که به تو نگاه میکنه و برات لبخند میزنه ،سلامی هم به من میکنه
بغلت می کنه و یک عالمه بوسه که از صبح توی دلش جمع شده را نثارت میکنه
اگر هم اون این کارو نکنه شما خودت اعتراض میکنی و اعلام وجود می کنی
و بابا تا وقتی که بخوابی با تو سرو کله میزنه
فکر کنم تو رو بیشتر دوست داره،خیلی هم دوست داره

و حالا در آستانه ی پنج ماهگی تو
وقتی در آغوشت میگیرم و تو هر چند دقیقه به من نگاه می کنی تا از حضورم مطمئن شوی
وقتی صورتت را روی صورتم میگذاری و من بوسه بارانت میکنم
وگاهی که سختی زندگی به من می چربد؛
تنها یک نگاه معصوم ،یک لبخند تو کافیست
همه سختی ها وخستگی ها می ارزد
به لحظه ای لبخند تو ...
من این لحظه ها را جرعه جرعه نوش جان می کنم
وشکر می کنم بوسه از گونه ها؛دست ها و پاهای فرشته ی کوچکی که دیگر
هیچ وقت پنج ماهه نخواهد شد

کائنات بی تو چیزی کم داشت
و من شاید از همه به حضورت و همراهیت نیازمندترم
شکر که هستی


شکر که هستی... 

