بهمن ماه،هشتمین ماه زندگی ایلیا
ایلیا جان بهمن ماه سال 1393 هشتمین ماه زندگی شما بود روزهای اول ماه
سرگرم انجام کارهای جشن دندونی پسر خوشگلم بودم وسرم خیلی شلوغ بود
خدا رو شکر جشن به خوبی و خوشی برگزار شد؛به من که خیلی خوش گذشت
امیدوارم مهمون هامون هم خوششون آمده باشه وهمین طور شما قندعسلم
در ضمن هم در جشن و هم وقتی مامان داشت کارها رو انجام می داد پسر خیلی خیلی خوبی بودی
مرسی عزیزم
اماااا...
ده روز بعد از جشن برای اولین بار سرما خوردی 
دوبار بردمیت پیش خانم دکتر،سه شب نخوابیدیم،حالت خیلی بد بود،یک شب که تب داشتی من و بابا مهدی تا صبح نخوابیدیم
مامانی سرور و آتا هم هر روز می آمدن خونه ما
بعد از سه روز حالت بهتر شد ولی من و بابا خیلی غصه خوردیم
روز اول که حتی حوصله اسباب بازی هاتو نداشتی


و وقتی کمی بهتر شدی



فدای پسرم که همیشه خوش اخلاقه
و دایی علیرضا که فعلا سربازه و محل خدمتش شهرستان شبستر در شصت کیلومتری تبریزه
هر چند روز یکبار بهمون سر میزنه و چون عاشق شماست بهش نگفتیم که سرماخوردی روزی که اومد دیدنت تقریبا خوب شده بودی فقط کمی بی حال بودی و دایی خیلی ناراحت شد
برات یک توپ آورده بود چون توپ خیلی دوست داری و از اون روز اون توپ محبوب ترین توپ و اسباب بازی ایلیاست


خدا رو شکر گذشت
البته...
از دو هفته قبل از سرماخوردگی تمایلی به غذا خوردن نداشتی و همین که قاشقو می دیدی دهنتو می بستی و من کلافه میشدم و گاهی عصبی
حتی یک بار کلی گریه کردم می دونی چرا؟
چون...دو تا دندون های جلوی بالا می خوان خودشونو بهمون نشون بدن
ولی خیل اذیتت میکنن طوری که لثه ی خوشگلت کبود شده
وقتی هم سرما خوردی بیشتر اذیت شدی عشقم
بابا برات یک ژل خریده که کمتر اذیت شی ولی خوب چاره ای نیست
این قانون خلقت خداست
سرما خوردگی گذشت و تو خوب شدی ولی همچنان میلی به غذا نداری و این روزها این بزرگترین دغدغه ی منه
از خدای بزرگ می خوام هیچ بچه ای بیمار نشه
آمین
و...
هشت ماهگیت مبارک شیرینی زندگیم










بهمن ماه،هشتمین ماه زندگی ایلیا
