ایلیا ایلیا ، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 28 روز سن داره

ايليای من

ایلیا جون و هنرهاش

 پسرکم چهار ماهه که شدی خانم دکترت گفت میتونیم بهت فرنی و حریره ی بادام بدیم  نمیدونم چرا ولی من با شنیدن این حرف کلی ذوق کردم  خیلی خوشحال بودم که ایلیای من میتونه غذا بخوره با بابا مهدی رفتیم مواد لازمو خریدیم و برگشتیم خونه و من زود برات فرنی درست کردم  حس خیلی خوبی داشتم و تو همه رو خوردی       از ماه ششم دکتر گفت بهت سوپ و میوه هم بدیم        ولی شما چون شیطون تر شدی دیگه مثل اوایل خوب غذا نمیخوری دقیقا آخرین روز پنج ماهگیت بود که گذاشتیمت تو روروئک   معلوم بود حسابی ت...
2 دی 1393

نفس مامان پنج ماهه شد

تو باغچه ای از امیدی از شکوفه های انار لبریز خانه را به نزدیکترین بهارها گره زده ای        تو از تمام ستاره ها و پرنده ها به آسمان نزدیکتری  نزدیکترین راههای رسیدن به عشق را از پرنده ها بهتر بلدی       کودکم اگر روزی می آمد که جهان خواب تو را نمی دید، بی شک صداقت به آخر می رسیدو دوستی و مهربانی  پشت اندوه های بزرگ بزرگ سالیم گم می شد     اگر این روزها عاشقانه سپری می شوند به عشق بودن توست دنیا با تو همیشه زیباست  ...
2 آذر 1393

شکر که هستی...

  یک سال قبل چنین  روزی من و بابامهدی  عشق ابدی من  مژده ی اومدنت رو جشن گرفتیم     اون روز حتی نمیدونستیم  قراره جورابت آبی باشه یا صورتی     نمیدونستیم باید برات   ماشین و آدم آهنی   بخریم یا   عروسک و  گل سر     آن روز سرمست از داشتنت بودیم وامروز سرخوش از بودنت مبهوت هم نفسیت...     امروز یک سال از اون روز گذشته و تو زیبای دوست داشتنی من  من و تو .....تو ومن  ...
9 آبان 1393

ایلیا و پاییز...

پسرم پاییز آمده ... ماه مهر ،ماه برگریزان؛ماه باران  ماه قربان و غدیر  و تو .... تو که در آخرین روز بهار آمدی ؛گرمای تابستان را حس کردی و اینک اولین تغییر فصل در زندگیت را تجربه کردی    ومن   من هر روز و هر روز و هر روز  تمام رویاهایم را با تو قسمت میکنم  من هر روز تو را مرور میکنم من همیشه با تو حرف ها دارم من تو را دوست دارم صد وبیست روزه شدنت مبارک  آرام جانم...     ...
1 آبان 1393

ایلیا...

ایلیا ساعت هشت و ده دقیقه صبح روز شنبه سی ویکم خرداد ماه سال هزارو سیصدونودوسه هجری شمسی بیست وسوم شعبان هزاروچهارصدوسی وپنج هجری قمری و بیست ویک جوئن دوهزاروچهارده میلادی  در بیمارستان نور نجات تبریز به دنیا آمد    موقع تولد وزنش سه کیلو و دویست گرم و قدش پنجاه سانتیمتر بود سه روزه بود که برای آزمایش تیروئید از پاشنه پای کوچولوش خون گرفتن اون روز وزنش سه کیلووصدوشصت گرم و قدش پنجاه ویک سانتیمتر بود  همه ی آزمایش هاش بدون مشکل بودن و درصد زردیش هم کم بود که با دارو حل  شد در نه روزگی برای اولین بار ناخن هاشو کوتاه کردیم آخه از بدو تو...
3 مهر 1393

سه ماه گذشت

 از باتو بودن دل برایم عادتی ساخته که هرکز بی تو بودن را باور ندارم زیباترین آغاز را باتو تجربه کردم،پس تا زیباترین پایان باتو خواهم بود...تاابد جهان بی خنده های تو معنا نخواهد داشت  بی تو هیچ بهاری ،حتی اگر لبریز از شکوفه باشد،دیدن ندارد بی تو باران ها همه دلگیر میشوند و من عاشقانه زیر باران ؛بی چتر لبخند نی زنم بی تو آسمان با همه حجم آبی اش ؛در چشم های همیشه خیسم؛دلگیرتر از چهار دیواری کوچکی می شد که به زندانی کوچک بیش نمی ماند بی تو شمعدانی ها لب باغچه این گونه زیبا گل نمی کردند و عطر سیب دیگر معنایی نداشت... این روزها برایم حکم باران را داری ؛میان ...
31 شهريور 1393

اولین پیکنیک ایلیا

پسر قشنگم شصت وشش روزه بودی که برای اولین بار بردمیت پیکنیک بیشتر به اصرار آتا چون من وبابا همش نگران بودیم که اتفاقی برات نیفته  من وبابا مهدی که کل تابستون به مسافرت و گردش بودیم امسال به خاطر تو کلش تو خونه بودیم بدون هیچ شکایتی با تو و در کنار تو... اما اون روز رفتیم ،خوش گذشت  فقط من کمی نگران تو بودم و بابا بیشتر ازمن ؛همش میخواست برگردیم عصر که شد بارون گرفت و برگشتیم خونه  تو هم اصلا اذیت نکردی فکر کنم خوشت هم اومد به قول مامانی فرشته ها مراقبت بودن     ...
8 شهريور 1393

دوماهگی ایلیا و اولین واکسن

کاش میدانستم چیست  آنچه از تو تا عمق وجودم جاریست... پسرکم ،دو ماه گذشت،شصت روز... بهترین شصت روز عمرم ،دو هفته است که هر روز صبح با لبخند شیرین تو بیدار میشم و اون روز باز زیباترین روز خداست     دیروز تو دو ماهه شدی  و من یک هفته ی تمام غصه خوردم  چون قرار بود واکسن بزنی از وقتی که یادم میاد هیچوقت از آمپول نترسیدم  ولی دیروز... باورت میشه من بیشتر از تو گریه کردم  وتو مثل همیشه مردانه بودی  فقط چند لحظه گریه کردی اما من... تا ظهر که پات درد میکرد کمی گریه کردی ولی عصر که شد شدی هم...
1 شهريور 1393

جشن ایلیا و آتلیه

قند عسلم بعد از ماه رمضان و بیماری آتا بالاخره جشن شما؛ نورسیده ی خوشگل ما در پنجاه و پنج روزگی برگزار شد؛ اون روز با بابا مهدی بردیمت آتلیه این هم از عکس هات                   وعکس های جشن که بیشترشو خواب بودی           و درخت یادبودهای جشن هدیه ی ایلیا به مهمون هاش         امیدوارم خوشت بیاد مامانی     ...
26 مرداد 1393

چهل روزه شدن پسرم

پسرم هشت روزه بودی که ماه زیبای رمضان از راه رسید  چون مامان حالش زیاد خوب نبود نشد که برات جشن گیریم  قرار شد جشن به دنیا اومدنت بمونه بعد ازعید فطر دو روز بعد از عید تو  چهل روزه شدی قرار بود ببریمت آتلیه تا ازت عکس های خوشگل بگیریم  اما متاسفانه بابایی من (پدربزرگ تو) که خواسته بهش بگی آتا ،یک روز بعد از عید فطر به خاطر مشکل قلبی تو بیمارستان بستری شد و نشد که بریم آتلیه ولی خودم کلی ازت عکس گرفتم ببین...     چهل روزه شدنت مبارک جان شیرینم  پی نوشت: (آتا حالش خوب شد و بعد از پنج روز برگشت خونه امیدوارم همیشه شاد و سل...
20 مرداد 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ايليای من می باشد