ایلیا ایلیا ، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 28 روز سن داره

ايليای من

نوروز

نوروز آغاز سال نوی ایرانی و یکی از کهن ترین جشن های به جا مانده از ایرا ن باستان است ؛زمان برگزاری نوروز در آغاز فصل بهار است     از دیرباز مردم ایران آغاز سال نو را همزمان با ورود فصل بهار جشن می گیرند     آداب و رسوم نوروز در ایران: خانه تکانی : یکی از آئین های نوروزی است که در آن تمام خانه و وسایل آن در آستانه ی نوروز گردگیری؛شستشو و تمیز میشوند   چهارشنبه سوری : روشن کردن آتش در آخرین چهارشنبه سال و پریدن از روی آن سفره هفت سین : سفره ای که در نوروز و لحظه تحویل سال پهن میشود و در آن هفت چیز قرار میگیرد که با حرف سین آغاز...
5 فروردين 1394

آخرین ماه سال ؛اسفند

پسرم نهمین ماه زندگی تو آخرین ماه سال هزاروسیصدونودوسه بود  سالی که تو قشنگ ترین ارمغانش برای من و بابا بودی   اسفند آخرین ماه ساله و من خیلی دوستش دارم چون نوید آمدن بهار رو میده و خیلی زود تموم میشه چون همه سرگرم آماده شدن برای آغاز سال جدید و شروع فصل بهار هستن و اما اسفند برای ما ... روز هشتم اسفند سالروز تولد من بود ،اون شب شام مهمون بودیم ،عصرش بابا مهدی گفت میرم بیرون و تا شما حاضر بشید برمیگردم و  وقتی برگشت برام یک دسته گل و کادو گرفته بود ؛کلی ذوق کردم واما امسال جشن کوچک ما یک فرق بزرگ با سالهای قبل داشت  امسال جشنمون سه ...
5 فروردين 1394

بهمن ماه،هشتمین ماه زندگی ایلیا

ایلیا جان بهمن ماه سال 1393 هشتمین ماه زندگی شما بود روزهای اول ماه سرگرم انجام کارهای جشن دندونی پسر خوشگلم بودم وسرم خیلی شلوغ بود خدا رو شکر جشن به خوبی و خوشی برگزار شد؛به من که خیلی خوش گذشت امیدوارم مهمون هامون هم خوششون آمده باشه وهمین طور شما قندعسلم در ضمن هم در جشن و هم وقتی مامان داشت کارها رو انجام می داد پسر خیلی خیلی خوبی بودی مرسی  عزیزم اماااا... ده روز بعد از جشن برای اولین بار سرما خوردی  دوبار بردمیت پیش خانم دکتر،سه شب نخوابیدیم،حالت خیلی بد بود،یک شب که تب داشتی من و بابا مهدی تا صبح نخوابیدیم مامانی سرور و آتا هم هر روز ...
13 اسفند 1393

پسرم دندون در آورده

                          گل پسرم تقریبا از اواخر چهار ماهگی علائم دندونی شدن در شما پدیدار شد  مثل آب دهن فراوان،خوردن هر چیزی که گیر می آوردی و گاهی هم بیقراری البته خوشبختانه هچ وقت تب نکردی و بالاخره صبح روز هفتم دی ماه در شش ماه و هفت روزگی اولین مروارید روی لثه ایلیا به مامان سلام کرد دندان چپ پایین     و یک هفته بعد هم مرواید دوم  دندان راست پایین       و... این شد که من وبابا مهدی تص...
19 بهمن 1393

بالندگیت را چشم انتظارم

می ترسم ،می ترسم از آن روز که آغوش مادر برای حجم تنت کوچک شود و نتوانم اینگونه تو را در آغوش کشم و تو را آرا مش دهم... این روزها را دوست دارم با همه ی سختی ها و دلشوره هایش  حتی آن هنگام که به واسطه ترسی که خود می سازم اشک می ریزم و هیچ چیز آرامم نمی کند این روزها دوتایی بودنمان را دوست دارم و نمی خواهم هیچ کس و هیچ چیز شریک این لحظه ها شود    تو هنگام بالندگیت آزادی مادر ...آزاد... بدان که هیچ انتظاری از سوی من تهدیدت نمی کند اما من به حکم مادر بودونم ؛به جرم اینکه بودنت  را به خاطر اثبات مادر شدنم ازخدا طلب کردم  تا همیشه در کنارت خواهم بود ؛تاهر آنوق...
6 بهمن 1393

ایلیا،شش ماهگی،واکسن و شب یلدا

ایلیای من شش ماه گذشت از اون روز زیبا و بی نظیر  از قشنگ ترین اتفاق زندگی من و بابا  از روزی که فرشته ی کوچک ما زمینی شد  و تو شدی معنای زندگی ما     شش ماه گذشت       قشنگ ترین نیم سال عمرم،زیباترین و بهترین روزهای زندگیمون  خوشگل مامان تو شش ماهگیت کلی عوض شدی  رفتارت،حرکاتت،عادت هات ،حتی نگاهت...     خیلی شیطون شدی ،همش دوست داری خودت حرکت کنی و بری سمت اشیا مختلفی که توجهتو جلب میکنن و چون نمیتونی بیقراری میکنی   ...
5 دی 1393

ایلیا جون و هنرهاش

 پسرکم چهار ماهه که شدی خانم دکترت گفت میتونیم بهت فرنی و حریره ی بادام بدیم  نمیدونم چرا ولی من با شنیدن این حرف کلی ذوق کردم  خیلی خوشحال بودم که ایلیای من میتونه غذا بخوره با بابا مهدی رفتیم مواد لازمو خریدیم و برگشتیم خونه و من زود برات فرنی درست کردم  حس خیلی خوبی داشتم و تو همه رو خوردی       از ماه ششم دکتر گفت بهت سوپ و میوه هم بدیم        ولی شما چون شیطون تر شدی دیگه مثل اوایل خوب غذا نمیخوری دقیقا آخرین روز پنج ماهگیت بود که گذاشتیمت تو روروئک   معلوم بود حسابی ت...
2 دی 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ايليای من می باشد