ایلیا ایلیا ، تا این لحظه: 9 سال و 10 ماه و 14 روز سن داره

ايليای من

جشن تولد ایلیا

پسرک نازنینم من و بابا تصمیم داشتیم روز تولدت یک جشن مفصل برات بگیریم حتی تم جشن رو انتخاب کرده بودیم و دوست داشتیم جشن تو یک سالن که مخصوص جشن تولد نی نی هاست باشه     اما... روز تولدت درست روز چهارم ماه رمضون بود و دیگه اینکه آخرین امتحان بابا مهدی هم دقیقا همون روز بود و بابا درگیر بود(وقتی پسرم دو ماهه بود بابا کارشناسی ارشد قبول شد) و قرار شد جشن بمونه برای بعد از ماه رمضون     اون شب می خواستیم یک جشن سه نفره بگیریم شام بریم بیرون و برای اولین بار ببریمت شهربازی اما... صبح اون روز با صدای زنگ...
13 تير 1394

ایلیا در اولین بهارش

بهار به نظر من زیباترین فصل ساله  فصل سبز شدن طبیعت،فصل باران،فصل شکوفه ها من و بابا سعی کردیم ایلیای ما از طبیعت زیبای بهار ؛آفتاب و هوای مطلوبش  بی نصیب نمونه  و البته این لحظه ها رو براش ثبت کردیم   و اولین بهار  پسرم... چهاردهم فروردین رفتیم خونه دو تا عمه های مهربان مامان در شهرستان آذرشهر در چهل و پنج کیلومتری تبریز و باغی پر از شکوفه تو هم خیلی خوشت اومد عزیزم  ببین...               ...
2 تير 1394

ایلیا و بابایی

بابایی(پدر بابامهدی)مهربون ترین بابایی دنیا و بهترین دوست ایلیاست   بابایی عاشق بچه هاست؛ایلیا هم که دیگه ته تغاریه بابایی و مامانی طبقه ی بالای خونمون زندگی می کنن بابایی بازنشسته است و بیشتر وقتشو تو خونه است  برای همین کلی با ایلیا بازی میکنه و ایلیا هم عاشق بابایی شه و تا صدای خودش یا ماشینشو میشنوه میره سمت پله ها  گاهی هم گریه میکنه و خلاصه به شکلی خودشو میرسونه به بابایی از وقتی هم که هوا خوب شده بیشتر وقت باهم میرن تو حیاط و به گلها ی بابایی آب میدن  من وپسرم ظهرا برای نهار میریم بالا  ایلیا هم کلی شیرین کاری میکنه و به قول خودش پ...
27 خرداد 1394

اولین مسافرت ایلیا ...

بابامهدی یه روز که از سر کار اومد خونه گفت قراره ششم خرداد بریم شمال  در بندر انزلی ویلا هم رزرو کرده بود  و مامان کلی خوشحال شد چون عاشق شماله از آتا و آنا هم خواهش کردیم تا با ما بیان  مسافرت ما بعدازظهر روز سه شنبه پنجم خرداد شروع شد  سعی کردیم مسافت های کوتاه و نزدیک به هم رو انتخاب کنیم تا پسرم زیاد تو ماشین اذیت نشه آخه تو ماشین حوصله اش سر میره چون نمیتونه شیطونی کنه خلاصه ...  اولین مقصد ما شهر سرعین در استان اردبیل بود  شهر آب گرمها ؛آب های معدنی و درمانی فقط یک شب اونجا بودیم  در ش...
24 خرداد 1394

تو هر روز بزرگتر می شوی...

تو هر روز بزرگتر می شوی و من مبهوت خلقت پروردگار ... چقدر خوب از پس همه کارهای کوچکی که برایت خیلی بزرگ هستند برمی آیی چقدر خوب همه مسائل بزرگ دنیای کوچکت را حل می کنی پسرک یازده ماهه ی من      تو هر روز بزرگتر می شوی و من در حیرت زیبایی خلقت خداوند ... عاشقانه نگاهت می کنم و در شیرینی و شادی تو غرق میشوم        چقدر بوی تنت را دوست دارم  چقدر نگاهت را دوست دارم خنده هایت ؛ کلمه های شیرین و شکسته و بسته ؛ شیطنت هایت ؛ دست و پای کوچکت ؛ چهاردست و پا رفتنت ؛ ایستا...
8 خرداد 1394

ایلیای شیطون بلا

پسرکم از اواخرسه ماهگی دستتو برای گرفتن دست ما یا اسباب بازی هات دراز میکردی در چهار ماهگی دیگه کامل میتونستی همه چیز رو نگه داری و مستقیم ببریش تو دهنت             بعداز شش ماهگی با غلت زدن همه کاراتو قشنگ انجام می دادی به همه جای خونه میرفتی و خودتو به وسیله دلخواهت میرسوندی مخصوصا   توپ    که محبوب ترین اسباب بازیته             شش ماهه که شدی من وبابا برات چند تا وسیله آموزشی خریدیم  مثل حلقه ها...
19 ارديبهشت 1394

روزت مبارک عشقم

  همسر مهربانم مهدی جان  ده ماه و دوازده روز است که کلمه بابا زیبنده نامت شده و تو چقدر خوب حق این نام مقدس را به جا می آوری چقدر زیبا بود اولین کلمه ای که تک ستاره زندگیمان به زبان آورد :   بابا      می دانم که عاشقانه پسرمان را دوست داری و می خواهی برایش بهترین باشی  و بی شک خواهی بود همان طور که برای من هستی     ایلیای من مطمئن باش بابا مهدی بهترین و مهربان ترین بابای دنیاست  تنها تکیه گاه امنت و تنها کسی که بی منت همیشه و در همه حال پشت ...
12 ارديبهشت 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ايليای من می باشد